احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )
85
كنوز الحكمة ( فارسى )
تير ، و رمح « 1 » مىزديم - و « جهاد اكبر » : « مجاهدهء نفس » است . آن را : « غزاى كهين » خوانند ، و اين را : « غزاى مهين » خوانند . در اوّل سخن كه در وجود آمد ، كلامى كه به صحراى ارادت و مشيّت آمد اين بود كه : خواست كه بباشد ؛ گفت : أن نقول له كن فيكون از درياى عزت ، و مكالمت ، بىچون ، و بىچگونه ، بىلب ، و بىدندان ، بىكام ، و بىزبان ، از ارادت : « كاف و نون » نور محمّدى بود . هيچ آفرينش بر نور محمّد مصطفى ( ص ) سبقت نداشت : السابقون الأوّلون آن نور ، و آن كسانىاند كه بدان نور منوّراند . إنّ الّذين سبقت لهم منّا الحسنى هم آن نور ، و آن قوماند كه بدان نور منوّراند . و هم آن نور از نتيجه آن نور است كه مىگويد : اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ و هم آن نور است كه مىگويد : نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ - و هم آن نور است كه مىگويد : أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ - و هم آن نور است كه مىگويد : وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ . هركجا نورى است نتيجهء آن نور است ، و هركه از نتيجه آن نور بهره دارد از عزيزان دو جهان است ؛ خواه گداى باش ، خواه گو پادشاه باش - قيمت آن نور است هركجا كه هست - نه اصل و نسبت ، و زر و سيم ، و عقل و علم راست ؛ اصل و نسبت همه آن نور شناخت راست . و مثال آن هم چون « سنگ مغناطيس » است : هر كجا كه باشد ، بىعون و معاونى آهن را به خود مىكشد . هرچه هست از اشياء همه از پيش آهن بگريزد ، سنگ مغناطيس آهن را به خود كشد ! همچنين هرچه هست از گرانى بار حق بگريزد ، كه حق بر نتوانند گرفت . و فقر و فقير و نور فقرا هركجا كه بوى حق و كار حق باشد به خود مىكشد ، بىآنكه صنع هيچ متصنّع در ميان باشد . همچنانكه نور فقر محمّد مصطفى ( ص ) در ازل الآزال در وجود آمد ، در همه درياهاى عزّت و كبرياء و عظمت و قدرت و هيبت و محنت و فاقت و فرقت و فضيلت و مؤانست ؛ در كتاب « انس التائبين » اين درياها شرح داده آمده است ، اگر كسى مىخواهد بنگرد در آنجا ببايد نگريست ، كه به صد هزار دريا گذر كرد ، و به هيچ آب و هيچ رنگ و هيچ طعم فرا نگرفت به جز از حق طلبيدن . و اين جمله انبياء همه از نتيجه آن روش بودهاند كه در آن درياها گذر مىكرد ، و عزّ آدم از اعزاز او بود ، و عزّ جمله آدميان از عزّ او بود ، و عزّ مؤمنان از عزّ او بود : و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين - اين همه عزت اين نور را بود كه حق سبحانه و تعالى او را و
--> ( 1 ) - د : رخ مىزديم . ج : رخ مىكشيديم .